من مرد روشنفکری نیستم
من از پشت کوه های دوردست آمده ام ، من مال آنور جهان سوم هستم
مــن چه مـی دانـم گلهای بهـاری که روی دامنت نشسته اند حجم غـرور کجای زمستان
را به هم خواهند ریخت ... من فقط بلدم پاییز بشود و از ریزش برگهای درختان سالهای
با تو بودن را بشمارم ... سالهایی که مرا پیر خواهند کرد و فرتوت، شکننده و بیمار...
درمانده اما مغرور...!!
آه ... ماهپاره ... به من بگو
اگر موهایم بریزند ، دندانهایم بپوسند ، اگر زمینگیر شوم
آیا بازهم مرا دوست خواهی داشت ؟؟؟ آیا باز هم مرا خواهی پذیرفت؟؟
آیا خیابانهایی که با تو رفته ام مرا به خاطر خواهند آورد ..؟؟
مرا ببخش که دیگر مثل جوانها زیبا نیستم ... دلربا نیستم ... من مرد چوپانی هستم
که زیر یک درخت خشکیده با نوای نی تنهایی خود ، برای گرگهای بیایان قصه هــا
سروده ام، اشکها ریخته ام . مرا ببخش که الفبای فریبا بودن را نمی فهمم ...
من دلم میخواهد کفشهای تو را هم قاب کنم . دلم میخواهد شقایق هایـی که در نوک
کوهای آتشفشانی می رویند ، دختران ما باشند ...
می بینی؟
من منطقی نیستم.
نمی توانم در مورد تو منطقی باشم . کار من شاید تنها این باشد که وقتی نیستی ،
گلدانهایت را در آغوش بگیرم و دعا کنم که هیچ گلدانی مانند من از گلش دور نباشد.
من انحصار گرا هستم . مغرور هستم ، متعصب هستم ، من نمیتوانم آرام باشم .
نمیتوانم بیاسایم. ... زیرا :
من مرد روشنفکری نیستم
من از پشت کوههای دور دست آمده ام
من مال آن ور جهان چندم هستم .
امین ترابی
ما را در سایت شعر دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 57