اگــر روزی تــو را می یافتــم در ناکجا هـــایت سـرم را با دو دستـم می نهادم پیش پاهایت
پــر از تقویــم های کهنه کــردم خانه خود را بـه امیــدی که اینک ناامیـــدم از تمــاشایت
تــو با من بودی از اغاز یعنی خواب می رفتم تکان می داداگر گهواره ام راموج رویایـت
اگـر چـه عـــاشقـم امـا تـو ای ایینه بــاور کـــن نمـی فهمم دلیـل وعــده امــروز وفــردایـت
تو اصلا جای من حالا بگو با من چه می کردی اگر چون برگ می پوسید روزی ارزوهایـت
« عبد الجبار کاکایی »
شعر...ما را در سایت شعر دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 56